الفيض الكاشاني
185
راه روشن ترجمه كتاب المحجه البيضاء فى تهذيب الاحياء ( فارسى )
همان است كه اين شخص را مسخّر تو كرده و اين اعتقاد و اراده را در قلب او انداخته تا آن حدّ كه در دادن آنچه بر تو داده خود را مضطرّ و ناچار يافته است . اينك اگر امور اين جهان را بدين گونه بدانى خداوند را شناخته و افعال او را دانستهاى و فردى موحّد و خداشناسى و بر شكر او توانايى يافتهاى بلكه به مجرّد همين معرفت بندهاى شكرگزارى . به همين سبب موسى ( ع ) در مناجات خود مىگويد : خداوندا ! آدم را به دست خود آفريدى و او را در بهشت خويش جاى دادى و كنيز خود حوّا را به عقد او درآوردى . او چگونه شكر تو را به جا آورد ؟ خداوند فرمود : او دانست كه اينها از من است و همين دانايى شكر او بود . پس در اين صورت شكر او به جا آورده نمىشود جز به اين كه همهء نعمتها را از او بدانى و اگر در اين باره در دلت شكّى پديد آيد نه نعمت را شناختهاى و نه به منعم معرفت دارى ، و تنها به شناخت نعمت دهنده شادمان مباش بلكه شادمانى به شناخت او و غير اوست . بنابر اين با نقصان معرفت حال تو در شادى نقصان مىپذيرد و با نقصان شادى عمل تو كاهش مىيابد . اينها كه گفته شد در توضيح و شرح اين اصل بود . اصل دوّم حال است كه از اصل معرفت ناشى مىشود و آن شاد بودن به منعم است توأم با خضوع و فروتنى ؛ و اين نيز به خودى خود شكر است چنان كه معرفت بتنهايى شكر مىباشد . ليكن زمانى به طور كامل شكر است كه شرط آن را دارا باشد و شرط آن اين است كه شادمانى تو به منعم باشد نه به نعمت و يا انعام ؛ و چون ممكن است درك اين مطلب برايت دشوار باشد به همين سبب مثالى مىآورم و مىگويم : پادشاهى كه عزم سفر دارد اسبى را بر كسى مىبخشد ، تصوّر مىرود گيرندهء اسب به يكى از سه سبب شاد مىشود : 1 - به اسب از جهت آن كه اسب است خوشحال مىگردد ، زيرا مالى است سودآور و مركبى است موافق ميل و دلخواه و ديگر نفيس و گرانبهاست . روشن است كه اين شادمانى او هيچ ارتباطى به شاه ندارد بلكه منحصر به اسب است و اگر او آن را در بيابان يافته بود به همين مقدار شادمان مىشد . 2 - به داشتن اسب خوشحال مىشود ليكن نه از جهت اين كه اسبى است بلكه از حيث آن كه نشانهء عنايت و توجّه شاه نسبت به اوست و در اين مورد به گونهاى است كه اگر اين اسب را در بيابان يافته و يا ديگرى غير از شاه آن را به او اهدا كرده بود به سبب